
جواد روی صندلی نشسته و چند تکه کاغذ روی کیف چرمی زواردررفتهاش گذاشته است. به نوبت اسمها را مینویسد و داخل کپر میفرستد. کپری با یک تخت و یک میز و صندلی آهنی و قفسهای با چند بسته قرص و سرم که شده است تمام درمانگاه دکتر فربد در روستای ریبدون بشاگرد.
هنوز چند ثانیهای از ورود بیمار به داخل کپر نگذشته است که صدای داد و فریاد دکتر فربد جواد را دستپاچه میکند. بیمار را ولوشده روی زمین میبیند که به خود میلرزد و کف و خون از گوشه دهانش خارج میشود. دکتر سرش هوار میکشد:
– برو ماشین رو بیار که باید ببریمش بندر.
تا جواد ماشین را بیاورد دکتر از مردم روستا میخواهد هرچه یخ دارند بیاورند. جسم بیحالورمق بیمار در صندلی عقب لندکروز جا میگیرد. یخها روی شکم و سینه بیمار میگذارند و پتوپیچش میکنند. دکتر هم کنار در مینشیند و سر بیمار را روی پایش قرار میگیرد. در همین ثانیهها زمزمه مردم روستا گوش جواد را میآزارد و ترس در وجودش رسوخ میکند.
– بچهی خان کاریش بشه کلکشون کنده هس!
– عجب شانسی. خدا کنه کاریش نشه…
– فقط دعا کنیم زنده برگرده وگرنه این بدبختها زنده نمیونند!
جواد با اعصابی بهمریخته در حال سوار شدن به ماشین است که از لای در، چوبی در گودیِ شانه چپ او فرو میرود. درشتهیکلی با چشمهای ورقلمبیدهای به جواد خیره میشود و میگوید:
– هرکار میکنید بکنید فقط زنده برگرده! وگرنه…
جواد چارهای ندارد جز فشار دادن گاز و خلاصی از این معرکه. جادههای خاکی و سنگی و پیچدرپیچ بشاگرد به او اجازه نمیدهد پایش را از روی گاز برندارد. ترمزهای پشتسرهم و افتادن روی تکهسنگها دل و روده دکتر را هم بالا آورده است. کلهاش مدام به سقف ماشین میخورد. دو دستی هم مریض را گرفته است تا تکانهای اضافی نخورد. یخها درحال آبشدن هستند و قطرهقطره از کنارههای پتو شره میکنند. کف و خون هنوز از گوشهی لبِ مریض روی پای دکتر میریزد و روپوش سفیدش را گلگونی رنگ کرده است.
– حالش خیلی بده. بزن کنار یک آمپول بهش بزنم.
جواد با این جمله ترس و اضطرابش بیشتر میشود.
– دکتر! سرعت را کم میکنم همینجوری بزن.
– بزن کنار تا کار از کار نگذشته!
جواد ماشین را در کناره جاده پارک و در عقب را باز میکند. پتوها را کنار میکشد و مُشکی آب به کف ماشین ریخته میشود. زوری میزند و او را یکوری میکند و دکتر کارش را میکند. دوباره او را به حالت اول برمیگرداند. سریع خودش را پرتاب میکند پشت لندکروز و بسمالله.
بوق ممتد را میگیرد و با ماشین به داخل اورژانس میرود. مریض تا روی تخت بیمارستان قرار میگیرد جان میدهد. پرستارها تغییر مأموریت میدهند. جنازه را ضدعفونی میکنند و تحویل میدهند. دکتر فربد جنازه را به جواد میسپارد:
– جواد جان کاریه که شده. ما تمام تلاشمون رو کردیم. جنازه رو سریع به روستا برسون تا بو نگرفته. من اینجا میمونم. فردا اول وقت یکم تجهیزات و دارو و وسیله میخرم و هرجور شده خودم رو میرسونم.
جواد میماند و یک مُرده و جادههای تاریک و باریک. صدای شرشر آب از کف صندلی عقب سکوت شب را شکسته است. جواد دست و پایش به لرزش افتاده است. چالهای را نمیبیند. افتادن در آن همانا و افتادن جنازه در جوی آب کمعمق کف ماشین همانا. جواد دوتا دستش را محکم به فرمان میکوبد. بدجوری تو هچل افتاده است. یاد حرفهای روستاییها میافتد و روح و روانش بیشتر بهم میریزد. کفری میشود. نمیداند چهخاکی به سرش بریزد. چند نفس عمیق میکشد. احتمال میدهد به خاطر مسافت زیاد و جاده ناحسابی بشاگرد اگر جنازه را بگذارد سرجایش دوباره این اتفاق تکرار بشود. مشتی به آیینه وسط میزند و میشکند تا جای خالی جنازه را نبیند. دنده را جا میاندازد و حرکت میکند. چند ثانیهای نگذشته است که ترمز میزند. وجدانش اجازه نمیدهد جنازه را به آن حال بگذارد. از ماشین پایین میآید. وسط کوه و کمر تک و تنها با یک جنازه. وحشت همه وجودش را گرفته است. نمیتواند دست به جنازه بزند. چند باری در عقب را باز میکند و دوباره میبندد. ناموفق پشت فرمان میرود و گازش را میگیرد. دیگر دکتری هم نیست که نگران سر و کله او باشد. با تمام سرعت میرود. هیجانش را زیاد میکند تا فکر و خیال برش ندارد.
مواد کلری ضدعفونیکنندهی بدن جنازه با آب ممزوج شده و بوی گندش فضای کل ماشین را گرفته است. جواد سوزشی در چشمانش احساس میکند. اشکهایش جاری و آبریزش بینیاش هم شروع میشود. از چشم و بینی گریه میکند. همه اینها با خیسی عرقش که از ابتدای راه با او بوده است ترکیب میشود و کل سروصورتش را تر کرده است. ۲۰۰متری روستا ترمز میزند. ترس از خان روستا قوز بالا قوز شده است. دوباره از ماشین پایین میآید. دلش سیگار میخواهد تا پوکی بزند و دل و جان و ذهنش آرام و رام شود. نمیداند چه چاره کند. فریاد میزند و صدایش در آسمان و درهها میپیچید. یکباره به پشت فرمان میپرد و تیکافی میکشد و ماشین را سر و ته میکند. از روستا فاصله میگیرد. به سردشت میرسد. چراغ خاموش و آرام ماشین را تا جلوی در فرماندهی کمیته امام میآورد. به یکباره به ذهنش میآید فرد موردنظرش در اتاق فرماندهی نمیماند و نمیخوابد. دنده را خلاص میکند. ماشین تا جلوی چادر جهادگران که میرسد ترمز دستی را میکشد. تنش از ترس میلرزد. دندانهایش بهم میخورد. نمیخواهد جنازه را بیهیچ رد و نشانی رهایش کند. داشبورد را باز میکند تا تکه کاغذی پیدا کند. هیچی پیدا نمیکند الا حکم ماشین. لاجرم همان را برمیدارد و از ماشین پایین میآید. خودکار را از گوشه لباسش برمیدارد. کاپوت میز و زیردستش میشود و مهتاب چراغش. اما سوزش چشمهایش را کمسو کرده است و همهچیز را تیره و تار میبیند. چارهای ندارد و باید بنویسد. لرزش دستهایش هم دلیلی مجاز میشود برای بدتر شدن خطش:
– شما که والی و پیامبر بشاگردید خودتون جنازه را به خان روستای ریبدون تحویل دهید. پسرشه. من وظیفه خودم را انجام دادم شما هم انجام بدید. ماشین هم جلوی در بیمارستان بندر عباس میذارم. شاید دوباره برگشتم. / نیروی تازهکار جهادی جو…
هنوز اسمش را کامل ننوشته است که کاغذ را مچاله میکند و زمین میاندازد. دندانهایش را بهم میسابد. توی بد مخمصهای گیر کرده است. مشت محکمش را روی ران پایش میکوبد. دوباره سوار ماشین میشود. عذاب وجدان تمام وجودش را فراگرفته است. راه آمده را برمیگردد. ابتدای روستای ریبدون پیرمردی را دمِ چشمه میبیند که خرش را به درختی بسته است و میخواهد به زمینهایش آب بدهد. یک آن به فکرش میرسد جنازه را تحویل او بدهد و تمام. این را بهترین راهکار میداند و پیرمرد را فرشته نجات خود مینامد. چرا که پیرمرد از همروستاییها هست و سنی ازش گذشته و شاید پیش خان آبرویی داشته باشد و هم حاجی -مسئول بالادستیاش- خبردار نمیشود و هم خودش زودتر از شر این ماجرا خلاص و راحت میشود. قبل از اینکه نزدیک پیرمرد شود باید جنازه را سرجایش روی صندلی بگذارد. صندلی راننده و کناریاش را تا آخرین حد ممکن جلو میدهد. هر زانویش را روی یک صندلی میگذارد. تا دستش به جنازه میخورد همه تن و بدنش به لرزش میافتد. دندانهایش بهم میخورد. نفس عمیق میکشد و بار دیگر امتحان میکند و باز هم موفق نمیشود. چشمهای کمسویش را میبنند. بسمالله میگوید. قسمتهای میانی بدن جنازه را میگیرد. به حالت بغل برش میدارد و روی صندلی میگذارد. رویش را برمیگرداند و خودش را از ماشین به بیرون پرت میکند. چند نفس عمیق میکشد. چند سیلی به خودش میزند. علاوه بر صورتش، لباسش هم خیس شده است. چند دقیقهای به خودش مهلت میدهد تا به حالت معتدلی برسد. هر چه زمان میگذرد بهتر که نمیشود هیچ اعصابش شلختهتر میشود. پیرمرد هم کارش در حال اتمام است و میخواهد سوار خرش شود. جواد سوار ماشین میشود و کنار جاده جلو پیرمرد را میگیرد. کل قضیه را صاف و پوستکنده برایش تعریف میکند. پیرمرد هم سؤالپیچش میکند. از خیسیِ تازه جنازه میپرسد و قرمزیِ چشمهای جواد. از علت و هنگام فوت میپرسد و چگونگی آوردش. ریز به ریز میپرسد و جواد هم مجبور است دقیق جواب دهد تا اعتماد او را جلب کند و جلب هم میشود. با همدیگر جنازه از ماشین خارج و روی خر سوار میکنند. تا از این بار و امانت سنگین فارغ میشود برمیگردد و یک کیلومتری روستا توقف میکند تا صبح شود و وقتی دکتر فربد برمیگردد او را ببیند و باهم فکری کنند و چارهای بیاندیشند. صندلیاش را عقب میدهد تا بخوابد. اما بوی مواد ضدعفونیکننده اجازه اندک استراحتی به او نمیدهد. پایین میآید و روی سنگریزههای کنار جاده بیهوش میشود. صبح با صدایی از خواب میپرد. حاج عبدالله و پیرمرد را باهم میبیند. درجا بلند میشود. چشمهایش را مالشی میدهد. درست میبیند. خودشان هستند. حاج عبدالله والی و همان پیرمرد دیشبی که جنازه را تحویل او داده بود. هزاران فکر در سرش چرخ میزند. حاج عبدالله میگوید:
– هم کپر درمانگاه بوده هم چادر جهادیها. چرا اینجا خوابیدی؟
جواد هنوز گیچ و منگ است و جوابی نمیدهد. حاج عبدالله ادامه میدهد:
– سریع خودت رو جمع و جور کن که میخواهیم بریم تشییع جنازه.
جواد با آمدن اسم «جنازه» شوکه میشود و میگوید:
– نه حاجی! من نمیام. شماها برید. من منتظر دکتر فربد میمونم. گفت صبح برمیگرده
حاج عبدالله پاسخ میدهد.
– خان روستا اومده رسما ازت دعوت کنه. بعد تو نه میاری! در ضمن دکتر هم رسیده.
جواد چشمهایش چهارتا میشود. دور و برش را نگاه میکند و هیچکس را جزء حاج عبدالله و پیرمرد نمیبیند. حاج عبدالله خندهاش میگیرد و میگوید:
– دنبال کی میگردی؟ دکتر روستاست. خانِ هم که الان روبهروت ایستاده!
جواد خیرهسرانه و متعجبانه به پیرمرد نگاه میکند. یکه خورده است. این پیرمرد خود خان بوده است. تمام اتفاقات و دیالوگهایی که دیشب با او داشته جلو چشمش میآید. جواد تا میخواهد اظهار تأسف کند و عذرخواهی کند. پیرمرد نمیگذارد و میگوید:
– تو تمام تلاشت رو کرده بودی. رنگ و روت داد میزد. همین که جنازه رو تو بیمارستان بیکس و تنها رهایش نکردی ازت ممونم. تو کار بزرگی کردی.
پیرمرد که همان خان باشد رو به حاج عبدالله میکند و میگوید:
– عجب نیروی دلگنده و نترسی داری که حاضر شده جنازه غریبهای رو تک و تنها تو دل شب با خود بیاره! خدا خواست اینجوری پیش بیاد که من تا صبح با بچهام تنها باشم و باهش حرف بزنم. او چند ماهه مریضه و هردفعه تا دم مرگ میره و برمیگرده. قسمت بوده اینجوری اجلش برسه تا شماها تشییعش کنید.
جنازه را داخل تابوتی رو به قبله میگذارند. حاج عبدالله جلو میایستد و الله اکبر نماز میت را بلند میگوید. پشت سر حاج عبدالله خان ایستاده است و سمت راست و چپ او، جواد و دکتر فربد هستند. چندین صف تشکیل میشود و نماز اقامه و جنازه تدفین میشود.
بعد از اتمام مراسم حاج عبدالله، جواد را تنها گیر میآورد. کاغذ مچاله شده را از جیبش درمیآورد و میگوید:
– ماشین رو بدون حُکم سوار نشو!
نویسنده: محسن ذوالفقاری
دیدگاه ها (0)